خانه / بایگانی برچسب: نثر زیبا

بایگانی برچسب: نثر زیبا

دلتنگی بدسگال

IMG_20150113_165903

هوایِ بارانیِ چشمانِ فصلِ سرما ؛ ویرانیِ دست و پا زدنی بس تصوّرِ کج فهمی ها، که کِی از این تخیّلِ محضِ “نگران” بیرون می آیی؟ کمی با زبانِ من سخن بگویی؟ کهنه یِ جسمِ افسون شده یِ روحِ من؛ دست تکان می داد، رویایِ “تو” در خشکِ نزدیکِ ستاره ...

ادامه نوشته »

روز های ترک خورده؛ نگاره های گمشده ی تو

Photo by: Mohammad mahmoudi/ Exile

برایِ روز هایی که از پسِ سکوت؛ بی ریشه و مُرده افتاده ام امّا برایِ تصویرت، به ناگهان قابِ تکرارِ نبودنت را می بینم و لحظه ایی می دانم بودی و بودنی که نقشِ روزگار هست و خواهد بود. برایِ تو که نمی دانم کجا خواهی زیست؛ امّا این لعنتیِ ...

ادامه نوشته »

پرتره ی بی نام و نشان

Photo by: Mohammad Mahmoudi/I'll see you tomorrow

خوب گذشت از میانِ با تو بودن؛ خوب که می گویم؛ به خوبیِ خودت نبود. لحظه ها می میرند و زنده می شدند تا تصویر را بر میانه یِ دنیایی نقاشی کنند. خوب که می گویم؛ خیره ماندن، که لانه یِ جا مانده از تمامِ تلاش هایِ کلاغی که می ...

ادامه نوشته »

آرمیده هایی از جنس کم آوردن!

۱۱۳۱۳۱

در این عمیقِ مقعّر و تنیده به هوایِ تو؛ چیزی به جز یافتنت، راضی ام نمی کند. سراشیبِ تندِ تنهاییِ درختانی که به قدشان، زجرِ رفتن و نبودن دیدند؛ زجرِ همخوانی با تمامِ آرمیده هایی از جنسِ کم آوردن. آنها منظومه یِ صریحِ فاصله، به دوری، به رهایی و در ...

ادامه نوشته »

دشت لیلی

IMG_20151015_171449

چقدر خواب، درونِ مغزم آتش گرفته و چقدر سردردهایِ سرد و آغِشته به لجاجتِ شب، در اتاقم زنده زنده مومیایی می شود. تا چه اندازه؛ نشتِ رویا، قطره یِ روح را غرق کرده که نفس هایِ سیر شده؛ قصد رفتن کرده. گویا خستگی با من قدم زده ؛ از طعمِ ...

ادامه نوشته »

آخر؛ همه باز می گردند

nb

قفس در اندامِ به ته رفته یِ من پوشیده بود، میخواستم، پیاده پرواز کنم، در طولِ دلبستنی ساده، در آنسویِ شاخه هایِ شِگرف. از ضرباهنگِ نواخته در گوش هایم، دست هایم را بر هر آنچه افزایش؛ می فِشردم و مصیبتِ کذبِ خفگیِ مرگ؛ همچنان کلماتِ آزرده به فرسایش؛ غرق در ...

ادامه نوشته »

برای یافتن محبوب ترینم

IMG_20150609_193234_4

سکوت؛ بهترین نجوا. چشمانم را می بستم، آهسته ترین صحنه یِ من و دلیلِ من. باد گرفته بود؛ کسی که از آفاقِ ابدیتِ یک روز، تنیده به شالیزارهایِ دِه می آمد؛ خورشید کِز می کرد و برایِ فردا آبرو می خرید. مستانه یِ موریانه بسته یِ من. کاه گرفته از ...

ادامه نوشته »

قرار تو؛ بی برگی نبود

IMG_20150516_154917

تمام شدی یا خاکساریِ تو، رنگینه یِ باغ نمی شود؟ میانِ این طراوتِ مغموم، به صراحتِ بی برگی افتادی و تنِ رنجورت؛ از زمستان حتماً ، خاطراتِ دلنشینی دارد. یا شایدم به عمقِ حادثه باور داری و شب ها زمزه یِ گریان، سودایِ توست. تو از ابرِ غم، چه انتظار؟ ...

ادامه نوشته »

بگذار کسی ما را خواب نبیند!

۲۰۱۴۰۳۲۰۱۴۱۹

شبیه تپش هایِ قلبی که عروجِ خاموشی را در این پائیز تکرار می کند؛ من از زمانی دیگر، برایِ مجالی دویدن، چشم از تصویرِ هستیِ به درد آمیخته بر نمی دارم. شبیهِ آلترناتیوِ قصه ها که تئاترِ خستگی را تکرار می کنند و در غشِ زمستان غلت می خورند؛ صورتکی ...

ادامه نوشته »

می کشد این چنین برون؛ خلوتیان خواب را

لفور

تمامِ سودایِ حقیقتِ بودنم ؛ گرداگردِ هوایی می چرخید که در من از تو حبس می شد و هوایِ خانه ام آسمانِ صبحی؛ که واژه ها روشنیِ گلبنِ وجودِ تو بود. چه شورانگیزی؛ دردِ نغمه ایی که آشفته تر از پرندگانِ هستی، طنینِ عبورِ ” آمدن” را می نواخت و ...

ادامه نوشته »