خانه / آرشیو / بگذار کسی ما را خواب نبیند!

بگذار کسی ما را خواب نبیند!

شبیه تپش هایِ قلبی که عروجِ خاموشی را در این پائیز تکرار می کند؛ من از زمانی دیگر، برایِ مجالی دویدن، چشم از تصویرِ هستیِ به درد آمیخته بر نمی دارم. شبیهِ آلترناتیوِ قصه ها که تئاترِ خستگی را تکرار می کنند و در غشِ زمستان غلت می خورند؛ صورتکی افتاده از بارانِ دلتنگی و حیف از جنونِ طبیعتِ پُر غرور. پاهایم را عجیب می لرزاند؛ این عبورِ کورمالِ ساعت هایِ زمین دارد به پرگارِ تو می رساند مرا؟ شبیه یک تولد؛ که از خنده هایِ آدمیان حس کردم ؛ زمانه دارد فرسخ ها من را از تو دور می کند. به بند کشیدنِ خاطره هایِ همین حوالیت؛ دستانِ متروکِ آسمان؛ بر من ببار؛ بارانِ رسیدنی هزارسال رفتن. آرامش؛ دنبالِ واژه یِ سرد و گمنامِ رسیدن بود. در میانِ آدمیان؛ از این همه سترگِ کوری؛ فاصله، تو را از پنجره یِ زمان به من نشان می دهد. اوجِ تلخیِ اندیشه یِ ستون هایِ دنیا؛ ورطه یِ لرزیدنی نهیب از حضورِ دور شدن. اینجا کسی نیست تو را از من باخبر کند؛ اینجا تو نباید بدانی که چه می گذرد؛ اینجا فقط باید دور بمانی؛ تا نهیبِ سرافکندگیِ تاریکی، برایِ تو بهایی نداشته باشد. آرامش؛ آرامشِ قرن ها خوابی که گهواره هایِ تنگ تو را در آغوشِ خود، کابوس می خوانند. بگذار کسی ما را خواب نبیند!

محمد محمودی/ جایی در روستایی بنامِ “درازکلا”

۲۰۱۴۰۳۲۰۱۴۱۹

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.