خانه / آرشیو / می کشد این چنین برون؛ خلوتیان خواب را

می کشد این چنین برون؛ خلوتیان خواب را

تمامِ سودایِ حقیقتِ بودنم ؛ گرداگردِ هوایی می چرخید که در من از تو حبس می شد و هوایِ خانه ام آسمانِ صبحی؛ که واژه ها روشنیِ گلبنِ وجودِ تو بود. چه شورانگیزی؛ دردِ نغمه ایی که آشفته تر از پرندگانِ هستی، طنینِ عبورِ ” آمدن” را می نواخت و تصاویرِ رقصِ کُلاوه هایِ سازِ زمان، همراهِ من نبود. نوباوه هایِ پشت به پشتِ هم، می درنوردید، همه ذهنِ درد دیده یِ زمین را. همه ی دردِ زمین رفتن بود. نامیرایِ شکستنی به خنده آمیخته امّا تلخ. و صورتِ خشکِ تابو هایی که قرار است برایِ همیشه به زیرِ آب رود و کسی از ما، صدایش را نشنود. این کودکیِ نسل هایی که با باد به سراغِ هم می رفتند. این خنده و گریه هایی که با قدم هایِ تند، به مَمکِنی دوست داشتنی می دویدند. دو نسل از کودکی هایی که زمین از برف برایشان سفید پوش می شد و آنها به آسمانِ شب خیره می شدند و آنها از خود فرو می رفتند؛ مثلِ گامِ مینوری از گرمیِ دست هایِ هم. آنجا کودکانِ به زیرِ آب رفته یِ تنها. که روزی محوِ زیبایی هایِ ماوراییِ ناتمام می شدند. آنجا مرهمِ آلامِ پوچ و رفتنی. آنجا سماعِ صوفیانه یِ ذاتِ نفس هایم. آنجا که وحشیِ بافق می گفت: ” می‌کِشد این چنین برون خلوتیانِ خواب را” . و ما نوشتیم بر جایی ، که پاک شد، قرن هایی که آمد و رفت و آنهایی که آمدند و رفتند.

مکان عکس: جایی در منطقه ایی بنام “لفور”

لفور

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.