خانه / آرشیو / قرار تو؛ بی برگی نبود

قرار تو؛ بی برگی نبود

تمام شدی یا خاکساریِ تو، رنگینه یِ باغ نمی شود؟ میانِ این طراوتِ مغموم، به صراحتِ بی برگی افتادی و تنِ رنجورت؛ از زمستان حتماً ، خاطراتِ دلنشینی دارد. یا شایدم به عمقِ حادثه باور داری و شب ها زمزه یِ گریان، سودایِ توست. تو از ابرِ غم، چه انتظار؟ نگاه کن، ناقوسِ قبیله ات، صدایِ استهزایِ توست. صدایِ پایِ رویش، در آبگینه ها؛ خشکیده. ایستاده بنگر، تلاقیِ پیکره یِ علف هایِ مجنون را. و باد، و من نشسته؛ برایت آوارِ آفتاب را می خوانم. صدایِ دوست داشتنیِ همیشه ماندگار. کنارِ سوختنِ سیگارِ مردی که اینجا را هرس می کند؛ ریشه هایت سوخته انگار، امّا برایم؛ نغمه یِ ایستادگی می خوانی و اندوهِ تو، تمامِ شرق را پیچید و در آستانه یِ گوشه نشینیِ خورشید؛ مرثیه یِ بیقوش؛ وسعتِ باغ را تا شب شکست. صبح که مردِ باغ بیاید؛ شمیمِ تنهایی ات را برای سبزینگیِ تنهایی هِجا می کند؛ صبح که بیاید؛ طلوع جوری دیگر بر تو نقش می بند؛ شب هایِ تو مرثیه دارد؛ مرثیه یِ روزهایی از پارادوکسِ نگاه و من می دانم؛ قرارِ تو؛ بی برگی نبود. قرارِ تو میانِ این همه مجنون؛ جدایِ جدا نبود. کمی سنگواره هایِ عمقِ خود را بشکاف. برایم آوازِ انتظار و ماندنِ قبیله یِ دل گرفته، سر نده. تو ؛ پیدایِ آیه یِ زمینی هستی که از نفس بُریده؟ و یا تکرارِ تماشایِ ابرهایِ مست و عاشق؟ اینگونه نمان؛ باغ کم می آورد. من برایِ تو زمین می مانم؛ من همین جا از شادیِ روزنه هایِ پچ پچِ شاخه هایِ خوشبخت؛ برایت قصه می خوانم.

[محمد محمودی]

IMG_20150516_154917

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.