خانه / آرشیو / شعر فارسی : به امّیدی که شاید بشنود آن‌کس که باید بود و حالا نیست

شعر فارسی : به امّیدی که شاید بشنود آن‌کس که باید بود و حالا نیست

خیلی دوست داشتم فرصتی پیش بیاید تا یکی از خواب‌هایم را برایتان تعریف کنم…

چُ افتاده میان شهر بوی کِزِ پا و سر پوکم
درون خواب دیدم که بیدار و اسیر لشگر خوکم

میان معرکه مانند احمق‌های روشنفکر کوری که
چنان بمبی اسیر تیک‌ها و تاک‌های ساعتی کوکم

کسی ذات سگان را بو نکرده این چه محدودیست؟
که تنها چاره‌ی تطهیر آن‌ها مرگ یا مرگ و نابودیست

همانند محصل‌های مظلومی که می‌دانند آخر هم
که فرجام تمام امتحان‌ها چیست ردّ و مردودیست

کسی که بدبیاری عادتش باشد جواب تلخ خودپرداز
به هنگام نیازش وقت بی‌پولی فقط معذور و مسدودیست

خودم با چشم‌های خودم خواندم که تنها عشق خواهد ماند
دلیل اعتماد من به تاریخ دروغ محض مسعودیست

درون خواب دیدم تمام شعرهایم را که می‌رقصند
تمام ببت‌هایی که ز دست باز شاعرهاش می‌ترسند

درون خواب دیدم که بیدار و هراسان و پر از هیچم
به دنبال کسی که نیست بود و به خود از درد می‌پیچم

به زیر بختک سنگینِ خواب‌آلوده‌ی جامانده از پرواز
تمام زخم‌هایم را فرو برد و به سختی می‌کنم آواز

به امّیدی که شاید بشنود آن‌کس که باید بود و حالا نیست
به شعری که خودم با چشم‌های خیس می‌گفتم کنم آغاز

کلاغ ناز و زیبایی که بر بام تمنّاهام می‌چرخید
درون غارغارش خودم دیدم هزاران پاپ قبل از جاز

همین ابیات آشفته همین اوزان بی‌مقدارِ بی‌پیکر
حکایت می‌کند از شاعری بی‌بودن و بی‌مدرک احراز

درونِ خواب خوابم برد و خس‌خس‌های تنهاییم پایان یافت
و عاشق‌پیشگی مُرد و تمام مشکلاتِ مَرد سامان یافت

شاعر :حسین کریمی

خواب آشفته

یک دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.