خانه / آرشیو / دلتنگی بدسگال

دلتنگی بدسگال

هوایِ بارانیِ چشمانِ فصلِ سرما ؛ ویرانیِ دست و پا زدنی بس تصوّرِ کج فهمی ها، که کِی از این تخیّلِ محضِ “نگران” بیرون می آیی؟ کمی با زبانِ من سخن بگویی؟ کهنه یِ جسمِ افسون شده یِ روحِ من؛ دست تکان می داد، رویایِ “تو” در خشکِ نزدیکِ ستاره ها. خراجِ کودکیِ “روستا”، یکی هزار قرن آمد و رفت و دشتِ بی پناهی در حضورش؛ زخمینه یِ موسیقیِ تا سحرها کَثَراتِ مُزمن؛ که آنقدر چرخید و بلایِ جانِ انجمنِ عُریانی از خواب شد. فاصله همه، یک قدم بود؛ و مُدام، آن قدم تکرار می شد و هنوز آتش نگرفته؛خاکستری از حضورِ قدم هایِ کوتاه؛ گویا کنارم ” دلتنگی “بدسِگال، ویرانه ام می کند؛ کاروانِ قدیم، در سنِّ تصویرت؛ چشمانت را دوباره باز کن؛ قرار است با هم برویم؛ فاصله هایِ زیاد دروغ است. باید بدانیم؛ وقتی که محو شدیم، “آدم ها” دوباره چشمانشان را می بندند.

محمّد محمودی| عکس: شُمال| بابل

babol-daryache-mohammad mahmoudi

یک دیدگاه

  1. با سلام خدمت آقای محمودی عزیز این منظره زیبا فکر کنم آببندان موزیگله است .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.