خانه / آرشیو / دشت لیلی

دشت لیلی

چقدر خواب، درونِ مغزم آتش گرفته و چقدر سردردهایِ سرد و آغِشته به لجاجتِ شب، در اتاقم زنده زنده مومیایی می شود. تا چه اندازه؛ نشتِ رویا، قطره یِ روح را غرق کرده که نفس هایِ سیر شده؛ قصد رفتن کرده. گویا خستگی با من قدم زده ؛ از طعمِ تندِ آغاز؛ پیشانی ام را لگد می کند. می خواهم در آغوشِ نارسِ تختم؛ تا وقتِ غریبی؛ تا انتها تعطیل شوم و همانجا دیگر تصویرِ تو را در جایی دیگر از این کورمال هایِ چسبیده به پلک هایم حتّی نبینم! این پیش گوییِ ترسان و بُهت زده یِ وقت هایی ست که همه چیز در جایِ درستیِ پیش می رفت. اوّلین قدم هایِ دنیایِ واقعی؛ ساعت به وقتِ شکرابِ بوف! جایی میانِ لحظه هایی که طاقِ آسمان از نبودنت کم بیاورد و تمامی ارتفاعِ نبودنت؛ لحظه به لحظه از پرتگاهِ دلم کمتر شود. اوّلین قدم هایِ روشنیِ چشمهایش؛ در تصویرِ گمشده یِ پلک هایِ ابری می گشت؛ که در سکوت می گریست؛ که ببینی چه خاطری از جنون دارد؛ ابری که همه جا برایت می بارید. چقدر خواب، درونِ مغزم آتش گرفته؛ چقدر سردردهایی از جنسِ نبودنت؛ جهانم را به تنگ آورده؛ چقدر برایِ گشتنت؛ بُریده ام. چقدر برایِ آمدنت؛ در میانِ دریایی از وسعت؛ پارو زنم؟ دشت لیلی؛ کجا نشانه دارد؟

  • [محمد محمودی] [کبریاکلا]

۰۰٫۵۶۶۶۶۶۶۶۶۶۶

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.