خانه / آرشیو / تیمار

تیمار

گاهی آنقدر این کلمه یِ فراموشی؛ به استیصالِ ماوراء می رسد که حدّی ندارد؛ گاهی این وجودِ بی شرم ؛ فراتر از پوستینِ خود؛ پیکره یِ بی مُروّتی بی جان و بی تکان؛ نقشِ بی جوابی بازی می کند و دلقی از فعل و انفعال می شود که اشک در چشمانِ “آدمی” جمع و نقش نبسته خشک می شود؛ که آدمیِ متروک از هرچه زمان؛ آرام و لب بسته، فکرِ این روح مُردگیِ بس پریشان می شود. چه دلهره یِ نا بهنگامی ست؛ شلوغیِ صدایِ دُوّارِ او، که خموده در بسترِ هارمونیِ سکوت، سرانجام شد. شلوغیِ آدم هایِ خمّار و مست گاهی، گاهی سر به زیر انداخته و ملول، که این است؛ رسمِ ننگینِ عالَم. چه کند آدمی؛ و باز هنگامه یِ طلوع و غروب که می رسد؛ آخِر تمامِ استخوانش می شکند؛ آدمی؛ آدمیِ صدایِ تپش هایِ قلب؛ می زند؛ می زند، نفسِ سوخته یِ آدمی؛ چراغِ خانه اش تا صبح روشن است؛ آدمی؛ تکوینِ آن هایِ گذشته. آن هایِ دور افتاده، که رفتند و صدا نماند.صدایِ نا آشنا و دیگر هیچ. از “آدمی” نمی شود گذر کرد؛ میانِ تقویمِ کهنه یِ دورها، دورهایِ تک کلمه یِ “تنهایی” حتّی گذر کردند و عاقِبت چیزی نشد؛ مثلِ این بیتِ فخرالدّینِ عِراقی[درین تیمار گر یک دم غمِ تو _ نپرسد حالِ من، جانم برآید] و بازهم دیگر هیچ. ناگفته ها یک روزی گفته می شوند؛ فراموشی پاهایش سفت و سخت حرکت می کند؛ فقط یک جایی کم می آورد.

محمّد محمودی| بیت مذکور مربوط به غزلیّاتِ ” فخرالدّینِ بزرگمهر[عِراقی]؛ غزلِ شماره یِ ۱۱۱ می باشد.

عکس: شمال| بابُلسر

babolsar-mohammad mahmoudi

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.