خانه / آرشیو / برای یافتن محبوب ترینم

برای یافتن محبوب ترینم

سکوت؛ بهترین نجوا. چشمانم را می بستم، آهسته ترین صحنه یِ من و دلیلِ من. باد گرفته بود؛ کسی که از آفاقِ ابدیتِ یک روز، تنیده به شالیزارهایِ دِه می آمد؛ خورشید کِز می کرد و برایِ فردا آبرو می خرید. مستانه یِ موریانه بسته یِ من. کاه گرفته از دور و اطرافش، در دلشکستگیِ بی عنوان خو گرفت. قصّه آغاز شد. یک نفر از آینه رد شد! به تمامِ شب نرسیده یِ هنگامه یِ روز، نه الهامی و نه الهه ایی؛ باز آفرینِ تخیّلاتِ وِز وِزیِ ظهرِ بد دهن؛ شیون از جنگِ ماورأ سر می داد. میانِ بسترِ باردارِ بهار که اسمش تابستان بود، نامت را صدا زدم. فراریِ قصّه، آبستنِ سقط شده! . صدایِ بازیِ توپ گرفته یِ بچه هایی که روزی با “غریزه” همبازی خواهند شد، محو شده بود و انگار برایِ یافتنِ محبوب ترینم گُم می شدم. مردِ گِل گرفته از دشت، به خانه رسید، بچه ها رفتند. نه رستگاریِ از خودم، به گناهِ نکرده ام؛ اَنگِ فرسودگی خوردم و ضمیرِ روبرویم برایِ تقلّایِ دستهایم؛ جایی برایِ هم آشیانه شدن با خورشید نداشت. بالاتر از خیال؛ محبوبه هایم؛ از آغاز، همراهِ من چشمانش را بستند. تو؛ وقتی پیدا شدی ، در آنسویِ ندیدنم. با صدایِ گُنگ و کَر ، در طویلِ رستاخیزِ غروب و با نوایِ بی نواییِ مستور، به خانه کشیده شدم. رسمِ سایه هایِ شب نشین بر دیوار، تو در آوایِ خانه ات ماندی و صدایِ آرامشِ طوفانِ از نفس افتاده یِ قبیله یِ خودت شدی و من بدونِ اینکه سیاهیِ شب را از درونش به بیرون بکشانم؛ از پسِ آن صحنه، سکوت ماندم. بینِ ماهِ امشب با کویرِ دریاچه همخوابِگیست. صحنه ؛ جان ستود وقتی قحطی؛ رفتنم بود. خشک شدنِ اندامِ سردردم. رفتن و ماندن، آمدن. خطِ تیره هایِ مغمومِ روز و امّا محبوبه هایِ من، باقی اند. آنها استواریِ دنیایِ فانی ام خواهند بود. در روز من با سکوت می آمدم؛ برایِ تو؛ با سنگینیِ حضورِ خاطره هایِ بی بدیل. در روز، من با سکوت برایِ تمامِ روزهایت، از خاطره هایِ خوب؛ ذرّه ذرّه آب شدم؛ تا تو به همه یِ سبکیِ مطلقِ زمینِ زیرِ پایت، با تمامِ دور بودنت، آرام گام برداری. نزدیکیِ برگِ آخرِ قصّه؛ ما سفرهایمان را از یاد خواهیم بُرد.

[محمد محمودی]

۰۰۰۰۴۵۳۳

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.