خانه / آرشیو / آخر؛ همه باز می گردند

آخر؛ همه باز می گردند

قفس در اندامِ به ته رفته یِ من پوشیده بود، میخواستم، پیاده پرواز کنم، در طولِ دلبستنی ساده، در آنسویِ شاخه هایِ شِگرف. از ضرباهنگِ نواخته در گوش هایم، دست هایم را بر هر آنچه افزایش؛ می فِشردم و مصیبتِ کذبِ خفگیِ مرگ؛ همچنان کلماتِ آزرده به فرسایش؛ غرق در یکرنگیِ آینه می شد. دلم خالی از وعده هایِ آسمانِ بلندِ همین حوالی، گرفته از چیزی به اسمِ رهایی. و من می دویدم و بر زمینِ خندان؛ از جا می کوبیدم. تصویرِ مردِ تنها از دودِ سیگار؛ تلخ آلودِ هستیِ بی نظیرِ من. دستهایم در هوا تند و تندتر از باد؛ خط خطی می کرد؛ در ازدحامِ نورِ حالِ در تاریکی نوشتن. ستاره هایِ شب، از آخر، سرمازدگیِ بهار را با بارانِ نیامده؛ می خواندند و توهمی نبود؛ ترجمانِ دلچسبِ کودکِ فاصله. می دویدم؛ آنجایی نبود، نه کرانه و نه کافکایی که بُهت زده در کاغذهایِ واقعیت ارضا شود. و می خندیدم و می خندید؛ روحِ گریانِ شب؛ پاک می شد در ترنّمِ وصالِ کوه. از حضورِ چشمانِ بی کسی، خشکی می ریخت؛ پرنده اسمش فراموش می شد؛ کسی نبود تا تولّدِ آوازِ سپیدِ سر و صدایِ توانم را ببیند! چه درنگِ عصیان زده و چه بومِ قشنگِ نقاشی؛ من را می نگریست. بزرگتر از آغاز، با پیدایش. ترسِ راهی که نبود و تنهایِ خندان و نوبتِ خارج از رستگاری و از اعماقِ شکفته یِ چشم و دیگر هیچ که بازگردم؛ با هارمونیِ تندِ سترگِ لم یزرع و پهنایِ آدمکِ گیسوانِ روز، راهِ خانه را با چشمانِ بسته می رفت؛ آن کولیِ خسته و دور از چشمانِ من؛ که به راهِ خودم؛ قرار بود برگردم. آخِر همه باز می گردند؛ همه می روند و ما رفتن می بینیم؛ از معنایِ کلمات؛ همه می روند؛ همه برایِ هم می مُردند و می رفتند.

[محمّد محمودی] [لاریجان]

۰۱jkkjl

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.